سيد محمد باقر برقعى
3845
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
دوران طلايى اگر اين است دوران طلايى * خوشا بيگانگى از آشنايى همان كردند با ما شوخچشمان * كه با اسلام ، شيخان ريايى دم از پرهيز و دامن ، ننگآلود * مسلمانى و كافر ماجرايى به كيش عشقبازان مجرد * گدايى خوشتر است از پادشاهى تعلّقها پريشان خاطرم كرد * خوشا از اين پريشانى رهايى تعلّق چيست ؟ فرزند و زن و مال * بلاى مردمى و پارسايى وصال اين سه چون جستيم جستند * ز ما آسايش و همّت جدايى كلاه عزّت از سر رفت در پاى * ز بس بر خاك ذلّت جبههسايى نواى روزگار آشوبخيز است * خوشا برگ و نواى بينوايى هُماوار از كسان بايد شدن دور * اگر مىبايدت فرّ هُمايى بكَش چون كوه در دامان خود پاى * به سنگينى اگر خواهى بپايى مكن تاج قناعت را مبدّل * « وحيد » آسا به كشكول گدايى فكر فردا اى چشم خرد به كار بينا باش * اى بازوى معرفت توانا باش اى تيغ هنر برهنه پيكر شو * وَى پاى شكوه پهنهپيما باش تو برتر از اين سپهر مينايى * هم برتر از اين سپهر مينا باش از جامهء ناكسى مجرّد شو * وز تربيت كسان مربّا باش زشتند اگر كهان ، تو زيبا شو * كورند اگر مهان ، تو بينا باش در كار خود از كسى مدار اميد * نوميد ز ناكسان دروا باش تا سر سايى به افسر خورشيد * در كار چو كوه پاىبرجا باش بربند ز همرهى مردم چشم * مردم شو و از دو چشم اعمى باش تا چند زبون جانور ، تا چند * گر آدميى هم آدمآسا باش خوارى مكش از زمانهء ايمن * بر تيغ ستم چو سنگ خارا باش چون خضر مخواه زندگى بر خويش * زنده كن مرده چون مسيحا باش بىپرده بگوى راز پنهانى * نه پردهء راز چون معمّا باش